حرکت خفن نخودچی . . .
نازنین دخترم این چند روز همش مشغول کارای خونه و مهمون و ... بودم و زیاد نشد باهات خلوت کنم. شما هم مثل همیشه مامان رو خوب درک کردی و اصلا هم اذیت نشدم و پا به پام بودی. البته تا دیروز . . دیروز عصر منتظر اومدن عمه سحر بودیم که خواستم بلند شم و چایی رو حاضر کنم یهو شکمم یه طوری شد!!انگار که توش گرفته باشه, درد عجیبی بود در این حد که داشت اشکم در میومد!! نه از دردا, از ترس خیلی حس بدی بود انگار زبونم لال دست و پای کوچولوت مچاله شده بود و به هم گره خورده بودی فکر کنم کلافه یا خسته ات کرده بودم که این حرکت خفن رو زدی و خواستی منو متوجه خودت کنی خوشبختانه بابا بهنام خونه بود. اون بنده خدا خیلی هول شد و طبق معمول شروع کرد دنبال انواع...
نویسنده :
مامان خاطره
18:39


